پیدایش و گسترش اندیشه های جامعه شناختی ارتباطات ( 5 )
مطالعات انتقادی ارتباطی
چنانکه پیش از این در باب اندیشه های ارتباطاتی مارکس سخن گفته شد ، وی رسانه ها را در خدمت منافع طبقه سرمایه دار حاکم می دانست و آنها را ابزار انتقال ایده و اندیشه این طبقه و نیز مانع رشد افکار مخالف و شکل گیری و سازماندهی گروههای مخالف می دانست. ویژگی های نظری وی ، دوره تاریخی خاص و نیز پیگیری افکار وی توسط گروه ها و دسته جات گوناگون اندیشه مارکس را در قالب مکاتب نظری گوناگون ، متعدد و متکثر نمود . از جمله مکاتب تحت تاثیر اندیشه مارکس می توان به اندیشه های ارتباطی مکتب فرانکفورت ، اندیشه های مکتب بیرمنگام و نیز بررسی های اقتصاد سیاسی اشاره نمود . هر یک از این دیدگاه ها تاکید بر وجهه خاصی از اندیشه وی نمودند و تغییراتی را در دستگاه نظری ایجاد نمودند . در ادامه به اندیشه های نظریه پردازان مکتب فرانکفورت ، نظریات آلتوسر و گرامشی ، نظریات مکتب مطالعات فرهنگی بیرمنگام و نیز نظریات اقتصاد سیاسی اشاره می گردد .
- نظریات مکتب فرانکفورت
نسلی از دانشوران آلمانی که در دهه 1930 از سرزمین مادری خویش گریخته بودند ، حیات فکری دنیای انگلیسی زبان را عمیقاً پر مایه تر کرده اند و در ماجرای این مهاجرت فرهنگی ، تاریخچه مکتب فرانکفورت جای مهمی اشغال می کند . موسسه پژوهش اجتماعی فرانکفورت ، که ابتدا در آلمان تأسیس شد ، طی سال های تبعید ، از فرانکفورت به نیویورک و سپس به کالیفرنیا منتقل شد . این گروه در اواخر دهه 1940 از هم پاشید اما کمی پس از پایان جنگ ، موسسه فرانکفورت توسط برخی از اعضای اصلی اش و به عنوان بخشی از دانشگاه فرانکفورت ، دوباره پا گرفت .
این بررسی افکار سه تن از اندیشمندان صاحب نام و بسیار تأثیرگذار این مکتب ( آدورنو ، هورکهایمر ، بنیامین ) را بررسی می کند . نظرات آدورنو و هورکهایمر عموماً در امتداد هم و حتی با هم مطرح شده اند و از این روی در کنار هم آورده می شوند . آدورنو و هورکهایمر ، همچون سایر انتقادیون ، علم و تکنولوژیِ را تجسم سلطه و خشونت بر طبیعت و در نتیجه انسان می دانند و این در حالی است که معتقدند علم و تکنولوژی باید تحت سلطه انسان می بود . آنها معتقدند که پیشرفت روشنگری باعث سلطه انسان بر طبیعت شد . این سلطه به سلطه انسان بر انسان دیگر و در نتیجه به از خود بیگانگی انسان منجر شد .
آدورنو و هورکهایمر معتقدند جنبه خرد ابزاری باعث شکل گیری بحران های حال حاضر از جمله بحران علم شده است و این خلاف نظر مارکس است که بحران های جامعه را حاصل سرمایه داری می داند . در واقع خرد باوران می خواستند انسان را از اندیشه اسطوره ای – دینی خود رها سازند ، اما از آنجا که عقل ابزاری بر این روند حاکم شد ، آنها موفق نشدند و عقل اسطوره حاکم شد . در نتیجه روشنگری بازگشتی به اسطوره داشت . به گونه ای که کل مدرنیته و جهان مدرن را در قالب نیروهای جدید غیر معنوی ، خود تبدیل به اسطوره شدند . فرد باوری باعث انکار فردیت و استقلال انسان و تبدیل سوژه به کل ( به تعبیر هگل ) شد که این ثمره روشنگری است .
خود ویرانگری روشنگری را در اصل « ارزش مبادله » می بیند که از اقتصاد به همه رو بنا نفوذ کرده است . در واقع در سرمایه داری ارزش مبادله ( تولید برای ابزار ) به جای ارزش مصرف ( تولید برای نیاز ) می نشیند . در این شرایط ایدئولوژی بهره برداری بر شادی مصرف حاکم می شود . ارزش مبادله که پدیده ای مصنوعی است بر حیطه خواست های انسانی حاکم می شود . این ارزش قوانین اثباتی خاص خود را دارد . سلطه ارزش مبادله در زیر بنا منجر به کالایی شدن کل رو بنا ( فرهنگ ) می گردد ، یعنی آنچه که آن را بحران صنعت فرهنگ در رو بنا می خوانند .
آدورنو و هورکهایمر به دنبال این سوال هستند که چرا فرهنگ نازل شده است به گونه ای که آگاهی بی ارزش ، و حفظ نظم موجود با ارزش تلقی می گردد ؟ و آیا آنچه فرهنگی خوانده می شود ، در واقع فرهنگی است ؟ آنها می گویند فرهنگ واقعی ، نقاد و معترض است و فراتر از نظام حفظ خویش می باشد . در واقع فرهنگ تا جایی که خلاف زندگی روزمره است فرهنگ است و از جایی که با نظام سلطه و سرکوب همراه می گردد ، دیگر نه فرهنگ بلکه صنعت فرهنگ است ، که همان سرمایه داری مدرن است. صنعت فرهنگ به تولید انبوه کالاهای فرهنگی مطابق با ارزش مبادله می پردازد و منجر به کالایی شدن فرایند صور فرهنگی می گردد .
اصلی ترین محصول صنعت فرهنگی ، فرهنگ توده است که محصول تلفیق فرهنگ و سرگرمی و تبلیغات در جامعه مدرن است و همراه با سرنوشت سرمایه داری ٬ فرهنگ توده همواره تجاری و زیان بار است . باعث ادغام افراد در یک کلیت اجتماعی ساختگی و شیء وار ، می گردد ، مانع رشد تخیل فرد می شود و باعث سرکوبی استعداد انقلابی و آسیب پذیری در برابر عوام فریبان می گردد .
صنعت فرهنگی باعث می گردد همگان در نظامی متشکل از کلیسا ، کلوپ ، و . . . که همگی ابزاری از کنترل اجتماعی هستند ، سامان یابند و هویتی یکسان پیدا کنند . صنعت فرهنگی نه به تن و مال انسان بلکه به روح و جان فرد حمله می کند و باعث بیگانگی فرد از خود می گردد . به عبارتی بیگانگی بزرگترین مسئله در صنعت فرهنگی است . صنعت فرهنگی به واسطه ابزارها و راهکارهای خود باعث هویت بخشی به توده و تنظیم کردار او می گردد . این امر منجر به ابژه سازی و شی گشتگی انسان می گردد و به یکسان سازی و ایجاد فردیت کاذب برای انسان ها و بهنجارسازی توده می انجامد و این در حالی است که انسان تصور می کند که خود فاعل است . صنعت فرهنگی بر همه هنر ها نقش می زند و همه را یکسان و یکنواخت می نماید و هنر و رسانه نیز به نوبه خود منجر به یکسان سازی هویت های افراد می شوند .
آنها معتقدند تمایز محصولات فرهنگی حاصل تمایز و تقسیم بندی مصرف کننده است . در واقع آنها مصرف کننده را تقسیم می کنند . بر اساس تقسیم بندی خود از مصرف کننده ، تولید می کنند و مصرف کننده را مجبور به استفاده از همان نوع تقسیم بندی می نمایند . بنابراین در واقع محصولات فرهنگی ناشی از ارزش مبادله هستند نه ارزش مصرف که نیاز مصرف کننده است .
فرهنگ توده ای دروغین است و مبین سلطه گری ، بنابراین به تولید نیاز کاذب می پردازند . و برای بر آوردن این نیاز های کاذب تلاش می نمایند . این فرایند منجر به مشروعیت سازی برای سلطه نظام سرمایه داری می گردد ، که کارکرد ویژه آن ، از بین بردن امکان مخالفت با سلطه مستقر است.
در یک فرایند کلی آنها معتقدند که همگانی شدن فرهنگ و هنر منجر به تابعیت هنر از قانون بازار و در نتیجه سلطه ارزش مبادله بر ارزش مصرف و تحمیل نیاز های کاذب بر انسان می گردد . انسان به عنوان مصرف کننده به « ایدئولوژی صنعت » تبدیل می گردد که باعث حفظ و تداوم الگوی سلطه بر توده می گردد . سلطه طبقه بالا به عنوان تولید کننده بر طبقه پائین به عنوان مصرف کننده . صنعت فرهنگی آدمیان را به شکل ماده مصرف می بیند و به دنبال قالب ریزی یکسان آنها از سوی صاحبان سرمایه است ، البته حق انتخاب را نیز به وسیله آزادی انتخاب نوع رسانه ! برای افراد محترم می شمارد .
آدورنو و هورکهایمر در مورد مشارکت توده ها در تجارت هنر معتقدند که این امر منجر به توده ای شدن هنر می گردد . هنر به سطح توده تنزل می نماید و از سویی نیز باعث نابودی قوه تخیل انسان می گردد . در اینجا به تأسی از قفس آهنین وبر ، محاصره انسان در نظام آهنین را مطرح می نمایند . اما این اندیشه مخالف اندیشه بنیامین است ، چرا که او توده ای شدن هنر را باعث افزایش آگاهی توده می داند . آدورنو و هورکهایمر مخالف توجیه تکنولوژیک و مدیریت صنعت فرهنگی هستند و آن را قبول نفس سلطه می دانند که باعث ایجاد حلقه مغزشویی و ارضای نیاز پیش ساخته قدرت سرمایه داران می گردد .
مشمولیت هنر در منطق مبادله کالا از نظر آنها منجر به از بین رفتن استقلال هنر و نیز رهایی هنرمند از آغاز کار می گردد ، چرا که هنرمند از ابتدا به خدمت شرایط فروش کالا در می آید و در واقع به جای تولید اثر هنری به تولید کالای فروشی می پردازد . ضربه نهایی صنعت فرهنگی از نظر آنها هنگامی است که کالایی کردن هنر با عرضه هنر به عنوان چیز غیر قابل فروش همراه می گردد . با مثالی از آثار بتهون ، مشاهده می گردد که از نظر مصرف کننده بهترین آثار بتهون به رایگان از رسانه ها پخش می گردد و هیچ مبادله مالی نیز انجام نمی شود . این در شرایطی است که در واقع مبادلات پشت سر مصرف کننده انجام می گیرد و دور از چشم مصرف کننده ، منافع مبادله می کردند .
آدورنو در بررسی موسیقی پاپ به عنوان فراورده صنعت فرهنگ در برابر موسیقی کلاسیک ، بخشی از نظریات خود را ارائه می دهد . موسیقی پاپ به عنوان فراورده ای از صنعت فرهنگ ، فاقد هماهنگی و انسجام است . مصنوعی و استاندارد شده است و واکنش هایی یکسان را در برابر خود ایجاد می نماید که منجر به از خود بیگانگی توده می گردد . در برابر موسیقی کلاسیک ، با همبستگی ، انسجام ، معنا دهی درونی هنر ناب و غیر قابل استاندارد سازی موجب بروز واکنش های گوناگون در انسان می شود .
آدورنو با شمردن کار ویژه های موسیقی پاپ برای نظام سرمایه داری به این نتیجه می رسد که هدف نهایی این موسیقی ایجاد هماهنگی روانی انسان با وضع موجود نظام سرمایه داری است و ایجاد هویت واحد با سایر مردم برای پذیرش شرایط و در واقع تسلیم فرد سازی جهان و ایجاد واکنش یکسان انسان ها . این امر در بحث ایدئولوژی آنها به خوبی نشان داده می شود . در بحث ایدئولوژی آنها توضیح می دهند که به مثابه نوعی ابزار سلطه ، از هنجارهای موجود جدا نمی شود و آنها را تأیید می نماید ، مخالف اعتراض است و به تأیید نظام حاکم و قواعدش می پردازد . معتقدند که این امتیاز نظام سرمایه داری است که با ایجاد ترکیبی از فرهنگ ، ایدئولوژی اعمال کنترل اجتماعی به ظاهر عقلانی به ایجاد نیازهای کاذب و سپس پاسخگویی به آن نیازها از طریق صنعت فرهنگ سازی می پردازد و موفقیت نظام سرمایه داری را تضمین می نماید . ضرورت این شیوه در آن است که با تنها نگذاشتن مصرف کننده ، برای پیشگیری از اینکه مصرف کننده تصور کند که می تواند مقاومت نماید ، به تولید پیشاپیش نیازها و ایجاد احساس نیاز برای مصرف کننده می پردازد . مصرف کننده در این شرایط احساس رضایت از بازی دارد و به هر چه به او عرضه می گردد رضایت می دهد و به نوعی تسلیم و ساده بینی جهان هستی مبتلا می گردد .
به عنوان مثال در بحث موسیقی پاپ ، در بررسی آدورنو ، ریتم تکراری موسیقی پاپ موجب عدم نیاز به تامل و در نتیجه گریز از خستگی می گردد . استاندارد شدگی این موسیقی با استانداردهای زندگی مدرن باعث ایجاد امنیت خاطر مصرف کننده می شود . انفعالی بودن و غیر مولد بودن آن باعث کاهش کسالت می گردد و لذت موقتی مانند لذت موقت سرمایه داری ایجاد می نماید ، و اینها اصول هستند که هدف نهایی شان ایجاد هماهنگی روانی فرد با وضع موجود سرمایه داری و شکل دهی هویت یکسان بین انسان ها است .
بنیامین از دیگر اندیشمندان این مکتب ، آلمانی تباری که مهاجرت ، آوارگی ، زندگی ناموفق و در آخر خودکشی را تجربه می نماید ، دارای آثاری چون پاساژ ها ، سرچشمه نمایش سوگبار آلمان ، خیابان یک طرفه ، نهاد های فلسفه تاریخ را در کارنامه علمی خود دارد .
وی به نقد مدرنیته و تکنولوژی و تأکید بر نابخردی عصر جدید می پردازد . او روشنگری را بی مایه ترین جهان بینی ها می داند که سطحی و تو خالی است . بنیامین رویکردی دو گانه دارد . از سویی بدترین نقد ها را برای مدرنیته در نظر می گیرد . وی معتقد است قلب مدرنیته پیشرفت است و پیشرفت فاجعه است . از سوی دیگر بنیامین امید رهایی و نجات دارد و معتقد است که تکنولوژی می تواند باعث موفقیت در شناخت بشر گردد و کلید شادی و خوشبختی انسان باشد . وی معتقد است در جامعه آزاد تکنولوژی دیگر بت واره هلاکت و نابودی نیست بلکه کلید شادی و خوشبختی است . اما از آنجا که نگرش بدبینانه او نسبت به مدرنیته و تکنولوژی قوی تر است ، او با نگاه انتقادی به فرهنگ ، تمدن ، تقسیم کار ، اتوماسیون ، تولید کالایی و ابزاری شدن می نگرد . بر ناهمخوانی تکنولوژی و تهذیب اخلاقی تأکید می نماید و معتقد است وقوع انقلاب برای متوقف کردن روند خطرناک تکنولوژی سرمایه داری ضروری است .
بنیامین در 1930 در مقاله ای با نام « اثر هنری در دوران تکثیر مکانیکی آن » به ارائه نظریه ای در این باب می پردازد . وی معتقد است پیشرفت فن آوری باعث رشد امکانات تکثیر فنی و مکانیکی آثار هنری گشته است . این پیشرفت از نظر بنیامین باعث از دست رفتن منش اصلی اثر هنری می گردد و اثر هنری با از دست رفتن نسخه اصل فاقد اصالت شده و « ارزش آئینی » آن نفی می گردد . از سویی تجلی آثار هنری نیز از بین می رود . وی سه ویژگی برای تجلی آثار هنری در نظر می گیرد :
- منحصر به فرد بودن
- فاصله با ما
- جاودانگی و یکسانی
ویژگی هایی هستند که باعث تجلی آثار هنری می گردند . که این سه ویژگی در اثر پیشرفت و تکثیر از دست می روند .
بنیامین معتقد است در دوران باز تولید مکانیکی ارزش نمایش بیش از ارزش آئینی است و ارزش آئینی از بین نرفته است . این در حالی است که آدورنو با این نظر مخالف است . بنیامین باز تولید مکانیکی را باعث دو بحث می داند . نخست گسترش دموکراسی و دیگری از بین رفتن تجلی اثر هنری . این شرایط باعث ایجاد دگرگونی در بینش بنیادین زیبایی شناسانه انسان می شود و دوران جدیدی از آفرینش و دریافت اثر هنری ایجاد می نماید . در واقع باز تولید مکانیکی اثر باعث می شود که اثر هنری در دسترسی همگان قرار گیرد و این امر از سویی منجر به تنزل اثر هنری می گردد و از سوی دیگر می تواند اثراتی مانند ارتقای هنر در سطح جامعه ، افزایش ذوق هنری ، افزایش سرعت درک اثر هنری ، خارج شدن اثر هنری از دست نخبگان و از زیر سلطه نظارت سرمایه و بر عکس راهیابی هنر به توده مردم را در بر داشته باشد . چنانکه دیده می شود نگرش بنیامین نگرشی دوگانه مبتنی بر دیدن اثرات منفی و مثبت توامان است . وی معتقد است حرکت رفت و برگشتی این جریان باعث تغییر واکنش مخاطب می گردد ، حال آنکه آدورنو با این نظر مخالف است و معتقد به تنزل هنر در پی این شرایط می باشد . بنیامین به هنر و هنرمند انقلابی و نیز تکامل انقلابی هنر عقیده دارد . این شرایط روابط جدید بین هنرمند و مخاطب است و تبدیل هنر به یک رسانه انقلابی .
در مقایسه نظر بنیامین با دیگر صاحبنظران برجسته مکتب فرانکفورت یعنی آدورنو و هوکهایمر ، می توان به دفاع بنیامین از کارکرد رسانه های همگانی و استفاده از فن آوری و گسترش آن در خدمت هنر به جای حذف آن تأکید نمود . بنیامین همچنین به هنر دور از فهم همگان اعتراض می نماید و معتقد است این هنر ارتباط لازم با مخاطب را برقرار نمی نماید . اما آدورنو این کارکرد رسانه ها و گسترش خدمات فن آوری در خدمت هنر را باعث توده ای شدن هنر می داند و آن را منفی تلقی می نماید . آدورنو معتقد است توده ای شدن هنر باعث می شود که هنر تابع قانون بازار گردد . این تنزل هنر ، کالایی شدن هنر را در پی دارد ، که همان مفهوم صنعت فرهنگی از نظر آدورنو است . بنیامین برخلاف آدورنو معتقد است معنای فراورده فرهنگی نه در وجه تولید بلکه در شیوه مصرف اثر است . مصرف ضرورتاً انفعالی نیست، بلکه قابل تغییر است و این جزیی از فرایند دموکراتیزه شدن فرهنگ است . وی معتقد است معنی در لحظه مصرف تعیین می شود . نظرات آدورنو در این زمینه در مقابل نظر بنیامین قرار می گیرد . بنیامین تسلط هنرمند بر ابزار تولید مکانیکی را سرچشمه پیروزی بر دشواری های آفرینش هنری و دستاوردی بزرگ می دانست. اما آدورنو ، بنیامین را به کل فاقد مایه اصلی می داند . ( ادامه دارد )
